غزل شمارهٔ ۳۹۴۷

مرا همیشه دل از وصل یار می شکند

سبوی من به لب جویبار می شکند

چه نسبت است به فرهاد جان سخت مرا

که درد من کمر کوهسار می شکند

مده میان بلا را درین محیط از دست

که چون سفینه رود بر کنار می شکند

به وعده گل بی خار او مرو از راه

که خار در جگر انتظار می کشند