غزل شمارهٔ ۳۹۴۸

ترانه های جهان گرچه مختلف رنگند

تو چون ز پرده برآیی همه یک آهنگند

در آفتاب قیامت چه رویها سازند

جماعتی که چو گل پای تا به سر رنگند

به داغ چاره دیوانگان عشق مکن

که این پلنگ وشان با ستاره در جنگند

چو آب مردم روشندل از تنک رویی

به جام وشیشه وسنگ وسفال یکرنگند