غزل شمارهٔ ۳۹۶۳

اسیر جبه ودستار چند خواهی بود

به هیچ وپوچ گرفتار چند خواهی بود

ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران

چوسایه در ته دیوار چند خواهی بود

رسید بر سر دیوار آفتاب حیات

خراب ساغر سرشار چند خواهی بود

درین محیط که موج صیقل دگرست

نهفته در ته زنگار چند خواهی بود