غزل شمارهٔ ۳۹۷۶

غبار معصیت از عفو پایمال شود

چو سیل واصل دریا شود زلال شود

درین بساط که نعمت ز هم نمی گسلد

ادای شکر کسی می کندکه لال شود

چو شمع خودسرخودمی خورم ز غیرت عشق

چرا به گردن او خون من وبال شود

دلی چو نافه پر از خون گرم می باید

کجا به خرقه پشمین کس اهل حال شود