غزل شمارهٔ ۳۹۷۷

گرسنه چشم کجا سیر از نوال شود

که بر حریص لب نان لب سؤال شود

به خار و خس نتوان سیر کرد آتش را

که حرص خواجه یکی صد ز جمع مال شود

ز خون صید حرم رنگ تیغ او نگرفت

کجا به گردن او خون من وبال شود

مریز آب رخ خود که در کنار محیط

صدف ز بی گهریها کف سؤال شود