غزل شمارهٔ ۳۹۸۷

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد

ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد

دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت

و گرنه سوخته ما شرر نمی خواهد

چه حاجت است به مشاطه زلف مشکین را

شب وصال نسیم سحر نمی خواهد

به نامرادی خود واگذار عاشق را

که تلخکامی دریا شکر نمی خواهد