غزل شمارهٔ ۳۹۹۸

مرا تعجب ازان پر حجاب می آید

که در خیال چسان بی نقاب می آید

ز نوشخند تو زهر عتاب می بارد

ز حرف تلخ تو کار شراب می آید

ز روی گرم تو دلها چنان ملایم شد

که زخم آینه بر هم چو آب می آید

ز نغمه مستی می می کنند مخموران

درین چمن ز هوا کار آب می آید