غزل شمارهٔ ۴۰۰۱

ز راه صلح مهیای جنگ می آید

ز مومیایی او کار سنک می آید

امید رحم بود کفر ازان خدا ناترس

که گر به کعبه رود از فرنگ می آید

ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شود

خیال یار هم از دل به تنگ می آید

غبار آه ز دل می شود بلند مرا

به شیشه دل هر کس که سنگ می آید