غزل شمارهٔ ۴۰۰۵

خیال روی تو از دل بدر نمی آید

که خودپرست ز آیینه بر نمی آید

نمی کند دل بیتاب من نفس را راست

نهال قامت او تا به برنمی آید

لب شکایت من از وصال بسته نشد

رفوی زخم ز موی کمر نمی آید

چنان ز حسن گلوسوز شد جهان خالی

که بوی سوختگی از جگر نمی آید