غزل شمارهٔ ۴۰۰۸

گل از عذار تو چیدن ز من نمی آید

چه جای چیدن دیدن ز من نمی آید

چو سطحیان به کف از بحر گوهر قانع

به غور حسن رسیدن ز من نمی آید

اگر ز بی پروبالی به خاک بندم نقش

به بال غیر پریدن ز من نمی آید

دلم سیه چو دل شب ازان بود که چو صبح

نفس شمرده کشیدن ز من نمی آید