غزل شمارهٔ ۴۰۱۱

ز مغز پوچ برون آرزو نمی آید

که بوی باده برون از کدو نمی آید

چرا ز پا ننشینند غافلان حریص

ز پای خفته اگر جستجو نمی آید

بغیر اشک که شوید ز دل غبار ملال

دگر ز هیچ کس این شستشو نمی آید

سری که داغ جنون برگرفت از خاکش

چو آفتاب به افسر فرونمی آید