غزل شمارهٔ ۴۰۱۲

تردد از دل بی آرزو نمی آید

چو پای خفته ز من جستجو نمی آید

اگر رسد به لبم جان ز تنگدستیها

ز من فروختن آبرو نمی آید

نهفته گنجی اگر نیست در خرابه من

چرا سرم به عمارت فرونمی آید

چو تنگ حوصلگان دور مگذران از خود

که آب رفته در اینجا به جونمی آید