غزل شمارهٔ ۴۰۲۴
رسید جان به لبم تا به لب شراب رسید
گسیخت ریشه این نخل تا به آب رسید
به دوستان هوایی مبند دل زنهار
که چشم بد به شراب من از حباب رسید
ز نارسایی بخت سیاه در عجبم
که چون ز کوه صدای مرا جواب رسید
گشود دفتر انصاف خط مهیا شو
که بیحساب ترا نوبت حساب رسید