غزل شمارهٔ ۴۰۲۵

به زلف او دلم از برق گوشواره رسید

به داد من شب تاریک این ستاره رسید

نمی رسد به زمین پای دل ز خوشحالی

مگر به سوخته ای خواهد این شراره رسید

به اختیار ندادم به طاق ابرو دل

مرا ز عالم بالا همین اشاره رسید

برآمدم ز خطر تا به خود فرو رفتم

چو کشتیی که به دریای بیکناره رسید