غزل شمارهٔ ۴۰۳۰
کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید
ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید
درین چمن که گلش خار در بغل دارد
خوشا کسی که چو بادام چشم بسته دمید
بغیر داغ که صد برگ گشت از ناخن
چه گل مرا دگر از طالع خجسته دمید
ز تنگ گیری این روزگار در عجبم
که صبح خنده چسان از دهان پسته دمید