غزل شمارهٔ ۴۰۳۳

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید

که خون شبنم از آفتاب می جوید

به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی

که هفته هفته رخ خویش را نمی شوید

در آن دیار که ماییم بیغمی کفرست

هوای ابر ز دل میل باده می شوید

کراست زهره که از آستین برآرد دست

صبا درین چمن از شرم گل نمی بوید