غزل شمارهٔ ۴۰۳۴

سیه دلی که ز دوران حضور می جوید

میان دوزخ سوزنده حور می جوید

کسی که چشم تسلی ز آرزو دارد

علاج تشنگی از آب شور می جوید

چه ساده لوح فتاده است آبگینه ما

ز سنگلاخ حوادث حضور می جوید

بسا که دست ندامت به سرزند آن کس

که تخم ریحان در خاک شور می جوید