غزل شمارهٔ ۴۰۳۵
عرق ز شرم تو بر روی آفتاب دوید
ز شوق لعل تو خون در رگ شراب دوید
دهان تنگ تو بر ذره کار تنگ گرفت
غبار خط تو بر روی آفتاب دوید
نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت
عرق به چهره آتش به اضطراب دوید
پی شکستن دل قطره ای بزن چو حباب
که همچو موج توانی به روی آب دوید