غزل شمارهٔ ۴۰۴۱
روی تو صبر از دل بیتاب می برد
آیینه اختیار ز سیماب می برد
این حیرتی که دردل ودر دیده من است
بسیار تشنه ام ز لب آب می برد
می دست خالی از سر بی مغز من گذشت
از کلبه فقیر چه سیلاب می برد
دیوانگان ز تهمت مستی مسلمند
آن را که عقل هست می ناب می برد