غزل شمارهٔ ۴۰۴۲
عاشق ز رفتن دل بیتاب می برد
فیضی که خاک از آمدن آب می برد
در سینه های صاف نگیرد قرار دل
آیینه اختیار ز سیماب می برد
در چشم داغ دیده کشد سرمه از نمک
پروانه را کسی که به مهتاب می برد
نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من
جان از سفال تشنه کجا آب می برد