غزل شمارهٔ ۴۰۴۶

عشاق را خرام تو از خویش می برد

سیل بهار هر چه کند پیش می برد

هر کس که بی رفیق موافق سفر کند

با خود هزار قافله تشویش می برد

از بوته گداز زر پاک را چه نقص

از نیکوان چه صرفه بد اندیش می برد

دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم

رزق تو لقمه ای است که درویش می برد