غزل شمارهٔ ۴۰۵۰

سودا کدورت از دیوانه می برد

از تیغ برق زنگ سیه خانه می بردا

در هیچ جا غریب نباشد خداشناس

عارف حضور کعبه ز بتخانه می برد

مرغی که شد ز دام تو آزاد در بهشت

سر زیر بال خویش غریبانه می برد

در حشر از صراط سبکبار بگذرد

هر کس مرا به دوش به میخانه می برد