غزل شمارهٔ ۴۰۵۱

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد

آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد

از مشک خود فروش بگیرید نافه را

این خام عرض خرقه پشمینه می برد

دل را سینه مساز که حسن غریب او

از دل غمی به صحبت آیینه می برد

در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد

گوهر عبث پناه به گنجینه می برد