غزل شمارهٔ ۴۰۵۲

چشم تو دل به شیوه پنهان نمی برد

دزدیده این متاع به دکان نمی برد

گر در گلوی خامه بریزند آب خضر

مکتوب اشتیاق به پایان نمی برد

شبنم کند به دامن پاکم چو گل نماز

بلبل چرا مرا به گلستان نمی برد

زین خنجری که برق تجلی فسان زده است

موسی اگر مسیح شود جان نمی برد