غزل شمارهٔ ۴۰۶۶

هر کس ز قید تن دل روشن برآورد

اخگر برون ز توده خاکستر آورد

دست از طلب مکش که سمندر ز جذب عشق

از بال وپر بهم زدن آتش برآورد

چشمی که ساخت سرمه عبرت منورش

از حقه حباب برون گوهر آورد

پیکان قرار در تن مردم نمی کند

دل هر زمان ز جای دگر سربرآورد