غزل شمارهٔ ۴۰۶۸

کی غم مرا ز دل می احمر برآورد

صیقل چگونه ز آینه جوهر برآورد

آن را که هست در رگ جان پیچ وتاب عشق

چون رشته عاقبت ز گهر سربرآورد

از خوی آتشین تو هرجا سمندری است

انگشت زینهار ز هر پر برآورد

ز افتادگی غبار به دل ره مده که مور

عمرش تمام گردد اگر پر برآورد