غزل شمارهٔ ۴۰۷۸

آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد

چون آب ایستاده به آب روان رسد

ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر

از تیر پیشتر به هدف این کمان رسد

خط تو مومیایی صد دلشکسته شد

حاشا که چشم زخم به این دودمان رسد

زینسان که کرده اند گرانبار خویش را

رهزن مگر به داد دل کاروان رسد