غزل شمارهٔ ۴۰۷۹

عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد

گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد

از همعنانیم نفس برق وباد سوخت

مجنون کجا به بادیه گردی به من رسد

صد حلقه پیچ وتاب فزون می خورم ز زلف

تا رشته ام به گوهر سیمین بدن رسد

افغان که سراسر این خاک سرمه خیز

یک کس نیافتم که به داد سخن رسد