غزل شمارهٔ ۴۰۸۲

فیضی که سهیل به خاک یمن رسد

از دیدن عقیق لب او به من رسد

از عطسه غزال شود دشت لاله گون

گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد

چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن

بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد

در بسته باغ را به ته بال خود درآر

قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد