غزل شمارهٔ ۴۰۸۵

دل می تپد مگر خبر یار می رسد

جان در ترددست که دلدار می رسد

از چشمخانه رخت برون می برد غبار

گویا که بوی پیرهن یار می رسد

ای باغبان ز باغ برون رو که وصل گل

یک روز هم به مرغ گرفتار می رسد

چون درد من رسد به دوا کز هجوم شوق

دل می رود ز دست چو دلدار می رسد