غزل شمارهٔ ۴۰۸۸

شاهی به نشاه می احمر نمی رسد

تاج و نگین به شیشه وساغر نمی رسد

دست از سبب مدار که بی ابر نوبهار

یک قطره ازمحیط به گوهر نمی رسد

نتوان به دست وپازدن ازغم نجات یافت

دربحر بیکنارشناور نمی رسد

دارد اگر گشایشی از دامن شب است

دست شکایتی که به محشر نمی رسد