غزل شمارهٔ ۴۱۰۰

لعل لبش ز سبزه خط دلنواز شد

زین قفل زنگ بسته در عیش باز شد

دوران بی نیازی خوبی به سر رسید

هر حلقه ای ز خط تو چشم نیاز شد

چین از کمند وحشت نخجیر می برد

زلف تو از کشاکش دلها دراز شد

چون غنچه خون دل ز شکر خنده اش چکد

از منت نسیم دهانی که باز شد