غزل شمارهٔ ۴۱۰۳

از شب نشین هند دل من سیاه شد

عمرم چو شمع در قدم اشک وآه شد

پنداشتم ز هند شود بخت تیره سبز

این خاک هم علاوه بخت سیاه شد

صبح وطن کجاست که در شام انتظار

چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد

بگذر زحسن گندمی ومگذر از بهشت

زین برق فتنه خرمن آدم تباه شد