غزل شمارهٔ ۴۱۱۵

یک دل ز ناوک مژه او رها نشد

این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد

تسکین نداد گریه ما را شب وصال

از سنگ سرمه آب روان بی صدا نشد

ما را به بوریای گران جان چه نسبت است

پهلوی خشک ما به زمین آشنا نشد

از آه ما گرفتگی دل نگشت کم

بر باد رفت عالم واین ابر وا نشد