غزل شمارهٔ ۴۱۳۸

هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند

شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند

رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است

این اعتبار مفت به عنبر نداده اند

بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی

درویش را که نعمت دیگر نداده اند

از بر گریز حادثه آزاد کرده اند

هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند