غزل شمارهٔ ۴۱۵۳

عشاق دل به دیده روشن کشیده اند

چون ذره رخت خویش به روزن کشیده اند

در جلوه گاه حسن تو منصور وار خلق

کرسی زدار ساخته گردن کشیده اند

منشین فسرده کز پی سامان اشک وآه

آتش ز سنگ و آب ز آهن کشیده اند

گنجور گوهرند گروهی که همچو کوه

درزیر تیغ پای به دامن کشیده اند