غزل شمارهٔ ۴۱۵۷

قربانیان شکفته به قصاب برخورند

چون پل بغل گشاده به سیلاب برخورند

جمعی که ره به چاشنی فقر برده اند

بر روی بوریا ز شکر خواب برخورند

صاف جهان به مردم خاموش می رسد

لب بسته کوزه ها ز می ناب برخورند

اقبال دیدگان به گنهکار و بیگناه

با جبهه گشاده چو محراب برخورند