غزل شمارهٔ ۴۱۵۸

آزادگان کجا غم دستار می خورند

این پر دلان قسم به سر دارمی خورند

حیرانیان عشق چو شبنم در این چمن

روزی ز راه دیده بیدار می خورند

آنان که ره به نقطه توحیدبرده اند

از دل همیشه دانه چو پرگار می خورند

از نشاه شراب صبوحی چه غافلند

جمعی که باده را به شب تار می خورند