غزل شمارهٔ ۴۱۵۹

چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند

تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند

دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف

آن را که ابروی تو به پشت کمان زند

شد سروی از بهار رخش آه سرد من

کز جلوه پشت پای بر آب روان زند

آه بلندی از جگر رشک می کشم

خورشید بوسه چند بر آن آستان زند