غزل شمارهٔ ۴۱۶۴

عاشق که حرف عشق به اغیار می زند

آبی به روی صورت دیوار می زند

نظاره اش به خرج تماشا نمی رود

چشمی که ساغر ازدل هشیار می زند

امیدوار باش که از فیض آفتاب

در سنگ لعل ساغر سرشار می زند

مجنون حذر ز سنگ ملامت نمی کند

این کبک مست خنده به کهسار می زند