غزل شمارهٔ ۴۱۶۶

خط تو راه دین ودل وهوش می زند

ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند

از خط سبز مستی حسن تو کم نشد

این می به شیشه رفت وهمان جوش می زند

بر آتش عذار تو دامان دیگرست

هر سیلیی که خط به بناگوش می زند

از خط فزودمستی آن چشم پر خمار

در نوبهار چشمه فزون جوش می زند