غزل شمارهٔ ۴۱۶۷

یاقوت با لب تودم از رنگ می زند

این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند

مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار

در تنگنای بیضه بر آهنگ می زند

هر چند مازعجز درصلح می زنیم

آن از خدا نترس درجنگ می زند

از روی تازه اش گل بی خار می کنم

خاری اگر به دامن من چنگ می زند