غزل شمارهٔ ۴۱۶۹

زینسان که شیشه خنده مستانه می زند

آخر شراب بر سر پیمانه می زند

بیکار نیست گریه بی اختیار شمع

آبی بر آتش دل پروانه می زند

درمشک سوده تابه کمر غوطه می خورد

مشاطه ای که زلف ترا شانه می زند

در کشوری که مشرق دلهای روشن است

خورشید گل به روزن کاشانه می زند