غزل شمارهٔ ۳۰۱۳

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی

باطن او جد جد ظاهر او بازیی

جمله عشاق را یار بدین علم کشت

تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد

کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی

جنبش جان کی کند صورت گرمابه‌ای

صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی