غزل شمارهٔ ۴۱۷۴

محبوس آسمان چه پروبال واکند

در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند

از بس درشت می رود این توسن فلک

وقت است بند بند من از هم جدا کند

انجام کار ما و غم یار روشن است

یک شمع بی زبان چه به چندین صبا کند

سر رشته حیات چو از دست رفت رفت

زلف ترا ز دست کسی چون رها کند