غزل شمارهٔ ۴۱۸۹

عاشق کجا به شکوه دهن باز می کند

این کبک خنده بر رخ شهباز می کند

تمکین ترا بجاست ز سنگین دلان که حسن

در دامن تو تربیت ناز می کند

از خون دل همیشه نگارین بود کفش

مشاطه ای که زلف ترا باز می کند

خود را چوداغ لاله کند جمع شام هجر

چون صبح وصل روشنی آغاز می کند