غزل شمارهٔ ۴۱۹۳

هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند

کز شوق کعبه قبله نما رقص می کند

بی آفتاب ذره نخیزد ز جای خویش

از خود نه جسم خاکی مارقص می کند

وجد وسماع صوفی صافی ز خویش نیست

این استخوان به بال هما رقص می کند

مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد

از زور می پیاله مارقص می کند