غزل شمارهٔ ۴۱۹۵
جان رمیده جسم گران را چه می کند
تیر ز شست جسته کمان را چه می کند
مژگان غبار آینه اهل حیرت است
محو رخ تو باغ جنان را چه می کند
چون مغز پخته شد شود از پوست بی نیاز
یکتای عشق هر دوجهان را چه می کند
لنگر حریف شورش دریای عشق نیست
دیوانه تو رطل گران را چه می کند