غزل شمارهٔ ۴۲۱۵

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

چون موج پشت دست به آب بقا زنند

دور قدح به مرکز ما می شود تمام

در محفلی که ساغر مرد آزما زنند

هر قطره ایش پرده خواب دگر شود

بر روی بخت خفته گر آب بقا زنند

قرصی اگر به سفره روشندلان بود

ذرات را ز پرتو همت صلا زنند