غزل شمارهٔ ۴۲۲۵

مستان که رو در آینه جام می کنند

خونها ز غصه در دل ایام می کنند

دامان عشق گیر که اسباب حسرت است

جز درد وداغ هر چه سرانجام می کنند

بی حاصل آن گروه که اوقات عمر را

صرف گشودن گره دام می کنند

پر سرکشی مکن که غزال رمیده را

دیوانگان به نیم نگه رام می کنند